تبليغاتX
نرم افزار باران























نرم افزار باران

ارائه جدید ترین نرم افزارها و نحوه کار با آنها

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 1:11 PM توسط ساجده|

تو را مي فهمم

من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه ي يک انسان است

تو مرا مي خواني

من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني.

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 0:1 AM توسط ساجده|

لحظه ای فرصت بده

به خودت،به من

بگذار این بار

حرفهایی را که در اعماق قلبمان به سکوت نشسته اند

بی محابا بر زبان جاری شوند

حرفهایی از جنس باران

شاید امروز که به پایان خود نزدیک می شود

دیگر فردایی نداشته باشد."

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 1:16 PM توسط ساجده|

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت 9:2 PM توسط ساجده|

سلامی زمستونی به همه دوستای خوبم ببخشید که مدتی نیومدم  آخه مشلغه کاری و درسیم خیلی سنگین شده.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت 9:0 PM توسط ساجده

در میان برگ های زرد
تاب مي خورم
تاب مي خورم
مي روم به سوي مهر
مي روم به سوي ماه
در كجا به دست كيست
بند گاهواره ام ؟
برگهاي زرد
برگهاي زرد
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
مثل چشم هاي منتظر نگاه ميكنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از ميانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
از درون آينه
چهرهاي شكسته خسته
بانگ مي زند كه
وقت
رفتن است
چهره اي شكسته خسته
از برون جواب مي دهد
نوبت من است؟
من در انتظار يك شاياره ام
حرفهاي خويش را
از تمام مردم جهان نهفته ام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنيده آه
نشنود كسي دوباره ام
اي كه بعد من درون گاهواره ات
سالهاي سال
مي روي به سوي مهر
مي روي به سوي ماه
يك درنگ
يك نگاه
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
در ميان برگهاي زرد
مي تپد به ياد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 0:40 AM توسط ساجده|

دوباره یاد کودکیم افتادم.می دویدم ، خنده می کردم ٰو بی بهانه  گریه و دستان گرم پدر و ماردم من را آرام می کرد.و حال که بزرگ شدم  هزاران بهانه برای گریه کردن دارم بهانه هایی که کاش هیچ وقت نبود کاش همیشه همان  کودکی بودم که از خستگی زیاد بازی در آغوش گرم پدر و ماردم می خوابیدم. بهترین و شیرین ترین روزها زندگی به نظر من همان دوران کودکی است.با بزرگ شدن تمام سختی ها و گرفتاری های دنیا بزرگتر می شود.می خواهم همیشه دستان پر محبت پدر و ماردم من را آرام کند و سایه آنها بر سرم باشند.

دوستای خوبم سلام.نماز و روزهاتون قبول.

یه عذر خواهی به همه شما بدهکارم به خصوص دوستای عزیزم که منو شرمنده کردن واسم کامنت گذاشتن و نتونستم بهشون سر بزنم.این 2 ماهی که نبودم سخت ترین روزهای زندگیم بود.دیگه نمی خوام حتی 1 ثانیه از اون روزا تکرار بشه.2 هفته که سخت مشغول درسو امتحانای دانشگام بودم.هفته آخرشم که خودم مریض شدم.وقتی امتخانام تموم شد تازه می خواستم یه نفسی تازه کنم.که بابام مریض شد.این مریضی بابام منو تا مرگ رسوند.بابام اصلا حالش خوب نبود.دلم می خواست دنیا نباشه ولی حال بابام خوب بشه . خدارو هزار مرتبه شکر که بهتر شدن.ولی هنوز نگرانشم.از همه دوستای عزیزم  می خوام موقع سحر و افطار و این شبای قدر که نزدیکه واسه بابام دعا کنید.

یه معذرت خواهی سفارشی از عسل و حدیثه عزیزم دارم که نتونستم بهشون سربزنم و جوابشونو بدم 

                         حدیثه جونم تولدت مبارک

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/25ساعت 5:31 PM توسط ساجده|

توانستم قلم را در دست بگیرم و طلسم چند ساله نوشتن را بشکنم-حرفهای ناگفته ، بغض های نشکسته ، می خواهم همه را بنویسم ، بر روی بهترین راز دار دنیا یعنی کاغذ و همین قلمی که توسط آن تمام خوبی و بدی ها نوشته می شود.

می دویدم مقصدی نداشتم ، فقط می خواستم از دستشان فرار کنم. چنان سرعتی داشتم که فکرش را  نمی کردم، احساس می کردم پاهایم همچون فنر انعطاف دارند و هر قدمی که بر می داشتم کیلومترها راه طی می کردم.از این طرف جنگل به آن طرف جنگل می دویدم جنگلی که در عین زیبایی ، ترسناک بود.دوزن چادری را دیدم که به انتهای جنگل می رفتند هم مسیرشان شدم تا کسانی که دنبالم هستند من را نبینند.

جای بسیار زیبایی بود در حیرت زیباییش مانده بودم که همه جا تاریک شد فقط دو چراغ روشن از دوردستها دیده می شد.ترس تمام وجودم را گرفته بود با خودم گفتم برگردم اینجا خطرناک است.برگشتم به سمت شهر. چند قدمی نگذشته بود که وارد شهر شده بودم صدایی به گوشم رسید که می گفت : آمدند تو را ببرند.

اطرافم را نگاه کردم ناگهان مرد رشید و قد بلندی که سفید پوش بود  را دیدم می گفت : تو را پیدا کردند ، الان تو را می برند. به هر جایی که نگاه می کردم پر از مردان سفید پوش بود که با هم می گفتند : آمدند تو را ببرند-خیلی ترسیده بودم ، نفس نفس می زدم ، با خودم گفتم فرار کنم که شنیدم راه فراری نداری هر جا بروی تو را پیدا می کنند. چند قدمی رفتم ببینم ماموری هست که بخواهد من را ببرد ولی به غیر از مردم عادی کسی را ندیدم.

سر چهارراه تصادف شده بود همه مردم جمع شده بودند.روی تخت آمبولانس کسی را خوابانده بودند که خوب نتوانستم ببینم تمام صورتش  خونی بود.پشت سرم که نگاه کردم آن دوزن چادر مشکی را دیدم که می گفتند : جوان مردم چه از دست رفت. پدر و مادرم ، برادر و خواهرم آنجا بودند.ناگهان صدایی در درونم می گفت اون شخص تو هستی. قلبم تند تند می زد، صدای ضربان قلبم گوشهایم را کر کرده بود ، آن مردان سفید پوش را دیدم که می گفتند دیگر وقت تمام است .

آن وقت فهمیدم که مرده ام و می خواهند مرا ببرند، با هم می گفتند فرصت تمام شده و از آن استفاده نکردی، پاهایم سست شده بود دستانم می لرزید بر روی پیاده رو نشستم و فریاد می زدم : خدایا .... خدایا ..... خدایا ....... منو ببخش ، بهم فرصت بده تا دوباره از آن استفاده کنم، چشمانم از بی قراری زیاد همچون فواره اشک می ریخت . تمام تعادلم بهم ریخته بود احساس می کردم دیگر روح در بدنم نیست. آن قدر داد می زدم که احساس می کردم صدایم همه جا شنیده می شود . قلبم در حال ایستادن بود و تنها اسمی که به ذهنم و به زبانم آمد نام امام زمان بود فریاد زدم یا صاحب الزمان کمکم کن.

صدایی را شنیدم که گفت: باز به تو فرصتی داده شد و باید از آن خوب استفاده کنی در غیر اینصورت به دنبالت خواهیم آمد.خودم را روی تخت آمبولانس دیدم که خانواده دورم ایستاده بودند و دکتر می گفت معجزه بود که زنده مونده ، فقط باید دوره درمان را کامل بگذراند.

ناگهان چشمانم را باز کردم روی تختم ، توی اتاقم بودم ،  تمام وجودم می لرزید و گریه می کردم . مرگ رو حس کرده بودم . کل روز در فکر خوابم بودم و باورم نمی شد.از مرگ چند برابر می ترسم. مرگ به من نزدیک بود و من هیچ وقت حسش نکرده بودم و نمی دانستم.

13/12/89

2 بامداد

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 5:53 PM توسط ساجده|

رايانه من خود به خود روشن مي شود. چگونه مي توانم از اين كار جلوگيري كنم؟


براي اين كار ويندوز خود را دوباره راه اندازي كنيد .

در ابتداي بوت شدن سيستم كليد Delete‌ را فشار دهيد تا وارد setup اوليه ويندوز شويد.

منوهاي اين قسمت بسته به نوع مادربورد شما متفاوت خواهند بود. قسمت مربوط به كنترل منبع تغذيه (مثلاً power Management) يا بوت شدن سيستم را پيدا كنيد. در اين قسمت تنظيماتي براي روشن شدن سيستم با حركت ماوس فشرده شدن كليدهاي صفه كليد، زنگ زدن تلفن و موارد مشابه وجود دارد. براي جلوگيري از روشن شدن سيستم همه اين تنظيمات را غيرفعال كنيد. تغييرات را ذخيره كنيد و از setup خارج شويد.

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 5:45 PM توسط ساجده|

میان همه ی جویها ، که همراه همه ی رود ها ،

به دریا سرازیر می شدند

جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن

بدریا نداشت

وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟ گفت:

من هر چند در مقابل عظمت دریا نا چیز و خوارم

اما من...

 «گمنامی گم نشده» را بیشتر از « شهرت گم شده »

دوست دارم....

نوشته شده در یکشنبه 1390/01/21ساعت 11:10 AM توسط ساجده|


آخرين مطالب
» نامهربانی
» قصه من و تو
» عشق در نهایت سکوت
» یاد دوران ابتدایی به خیر
» شرمندگی
» در میان برگ های زرد
» بی بهانه گریه کردن
» رد پای مرگ
» روشن شدن خودکار سیستم
» گمنامی گم نشده

Design By : Pichak